تبليغاتX
شش و بش
روزمره گی ها ، عکس ، کتاب ، آشپزی و .....
دو مدال آور خوشگل المپیک پکن

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 20:21  توسط مــن   | 

             بــــــــــــــــــــــــدون شـــــــــــــــرح

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 1:25  توسط مــن   | 

امروز کاروان ورزشی ایران در المپیک پکـن اولین مدال برنز خودش رو کسب کرد ، واقعا دیگه کم کم مردم ناامید شده بودند به نظر من اگه اینقدر که به فوتبال توجه میشه به ورزشهای دیگه توجه نشان بدهند ایران پتانسیل های زیادی برای کسب افتخارات جهانی داره
روزهای تلخ و کسالت باری را پشت سر میگذاریم ، شاید همه اینطور نباشند ولی من احساس می کنم دچار دپرسینگ شدم ، یک زندگی عجیب و غریب که مسئولیت های زیادی رو به روی دوشم گذاشته گاهی اوقات تصمیم می گیرم برم و برای همیشه خارج از کشور نزد خانواده ام زندگی کنم ، اما چکنم که من به این خاک عشق می ورزم .
تنها چیزی که از عشق و عاشقی عایدم شد این زندگی است که به اجبار باید تحملش کنم ، فکر میکنم زندگی کردن با تعقل و تفکر به مراتب بهتر از زندگی با عشق باشه ، قبول دارم در برهه ای از زمان روی ابرها سیر می کردم ولی در دراز مدت چی ؟ .... یک عمـر زندگی ارزش باختن برای یکی دوسال رو نداره
به هر حال هر کس تقدیری داره و با تقدیر نمیشه جنگید
امروز سوار تاکسی شده بودم که راننده اش می گفت :
با روزی 12 ساعت کار قادر نیست زندگی اش را اداره کنه ، حق داشت چون گرانی واقعا بیداد میکنه میگفت مادرش بیمار بوده و یک میلیون و نیم خرج بیماری مادرش کرده
به حق که سلامتی بزرگترین نعمت است ، درسته که مشکلات بسیاره ولی همینقدر که سلامتیم باید شاکر باشیـم ، اینروزها که می گویند وبـا هم آمده و اگر وبا شیوع پیدا کنه خدا به فریاد مـردم برسه ، فقر مادی ، فقر فرهنگی ، فقر اجتماعی ..... همه جور فــــقـــــر ما رو احاطه کرده
                              یارب از نیست به هست آمده لطف توایـم
                              وآنچه هست از نظر علم تو پنهانی نیست
 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 19:31  توسط مــن   | 

اینهم عروسی دختر پـــرزیدنت آمریکا " جورج بوش "

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 0:21  توسط مــن   | 

 

 کبـاب کوبیـده

مواد لازم : گوشت چرخ کرده نیم کیلو / پیاز 250 گرم / تخم مرغ یک عدد / نمک و فلفل و زردچوبه به مقدار لازم

طرز تهیـه : پیاز را رنده کرده و آب اضافی آنرا می گیریم و کنار می گذاریم ، گوشت را با پیاز رنده شده و تخم مرغ و نمک و فلفل و زردچوبه مخلوط نموده و ورز می دهیم ، زمانی که به دست نچسبید ، تکه ای از گوشت را در مشت قرار داده و بدور سیخ کباب می پیچیـم ، برای زدن سیخهای بعدی دست را با آب پیاز مرطوب نموده و کباب را به سیخ می کشیم
نکتۀ مهم : کباب را روی منقل و با آتش گرفته شده نه آتشی که شعله ور است می گذاریم و به نوبت برمیگردانیم تا پشت و روی آن یکنواخت کباب شود و با گوجه فرنگی سیخ زده و چلو نوش جان کنید .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 0:33  توسط مــن   | 

روز خسته کننده ای داشتم ساعت 6 صبح از خانه زدم بیرون و همین الان رسیدم ، دیشب هم اصلا خوب نخوابیدم ، زندگیه دیگه تکرار مکررات . . .
امروز تصمیم دارم یک کتاب داستان قشنگ و خواندنی رو به شما معرفی کنم
بعضی از داستانها بسیار معروف هستند و نیازی به معرفی دوباره نیست ، اما این کتابی که من امروز به شما معرفی می کنم شاید اگر روی پیشخوان کتابفروشی باشه چندان توجه کسی رو جلب نکنه ولی بواقع خواندنی و ناثیرگذار و دارای جاذبه است ، من که خوشم اومد

کتاب " اگـه همصدام بـودی "
چند ماه پیش به دیدن یکی از دوستهام که سه چهار سال پیش رفته بود کانادا و برای سفر و دیدن خانواده به ایران آمده  رفتم از هر دری سخنی گفتیم و بعداظهر باهم راه افتادیم که او را برسونم مطب داندانپزشک و خودم بیام خانه از پله ها پائین اومده بودیم که برگشت گفت کتابم یادم رفته ، من که عجله داشتم گفتم ولش کن دیر میشه گفت به جون تو نمیشه به قدری کتاب پرجاذبه ای هست که دیشب تا سه بیدار نشستم و با گریه خوابیدم ، از او قول گرفتم که بعد از اینکه خواند بدهد به من بخوانـم ، یک هفته بعد کتاب رو برایم آورد جلد و کاغذ آن به نظرم چندان جالب نیامد ، چند روزی گوشه ای گذاشتمش تا اینکه یک شب با بی حوصلگی بازش کردم که بخوانم ، همان شد و همان ..... تا ساعت شش صبح بیدار بودم و تمامش کردم انصافا کتاب قشنگی است ، بدنبال کتاب اکثر کتابفروشی هارو زیر پاگذاشتم چون دلم میخواست آنرا در کتابخانه ام بگذارم ، با دردسر پیدا کردم اکثر کتابفروشی ها نداشتند ولی خوب جوینده یابنده است و بالاخره با هر مکافاتی بود گیر آوردم .

اگه همصدام بودی داستان ازدواج دختر جوانی است بنام مریم  که با " علی احتشام " پسری متمول ازدواج می کند و علیرغم تصورات همه که خیال می کنند کبوتر خوشبختی بر شانۀ او نشسته است نه تنها خوشبخت نمی شود بلکه درگیر عیاشی ها شوهرش میشود و روزگاری را میگذراند که شاید بسیاری از زنان این سرزمین برایشان اتفاق افتاده ، سرگذشت مریـم و کسانی که زندگیشان با او گـره خورده در این کتاب به تصویر کشیده میشود ، خوشی و ناخوشی ملموس احساس میشود و غـم مریم که شکیبائی صفت بارزش است مثل بسیاری از زنان این سرزمین خواننده را به گریستن وامیدارد
زن ایرانی همیشه تحت ستـم است ، و مریم نمونه ای از زن ایرانی ست ، بیش از این توضیح نمی دهم که بـرایتان بیشتر کشش داشته باشد  .
عنوان کتاب : اگه همصدام بودی
نویسنده : شیـوا نبوی
نـاشر : نشر دارینوش
قیمت : 1800 تومان

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 15:38  توسط مــن   | 

چـــه شیبـــی داره این پله ها

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 23:24  توسط مــن   | 

آیــا شما دوست داشتید چنین شخصی رئیس جمهورتان بود ؟

 

من که اصلا دلم نمیخواست
پرزیدنت خودمان به مراتب بهتر
و متشخص تر از " جورج بوش "
است

یعنی رئیس جمهور آمریکا باید
تا این حد بی شخصیت باشه
که با ورزشکاران المپیک چنین
شوخـی های بی مسمائی
کند ؟

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 1:41  توسط مــن   | 

حدس بزنید کدامیک از تصویرها ، عکس کودکی هنرپیشه های فوق میباشند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 18:36  توسط مــن   | 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 1:1  توسط مــن   | 

 راز موفقیــت :

بستگی به این داره که شما موفقیت را چگـونه تعبیـر کنید
اما رسیدن به مطلوب در زندگی بنابه نظرات کارشناسان و محققان امـر رعایت موارد زیـر میباشد :

ذهن شما همانند بدنتان برای اینکه رشد پیدا کرده و پرورش یابد نیازمند تمرین و تحرک است، و چه تمرینی بهتر از کتاب خواندن. سعی کنید با افکار و عقاید انسان های موفق در طول تاریخ آشنا شوید و آن را درس عبرت برای خود و انگیزه برای آینده تان قرار دهید
شاید بروز بسیاری از مسائل را به شانس واگذار می کنید. تصور شما نادرست است. شاید بعضی مواقع حس می کنید که مغزتان اصلا کار نمی کند و هیچ عکس العملی از خود نشان نمی دهد. اما مواقعی هم وجود دارد که ذهنتان به قدری فعال است که می خواهید انیشتن را به رقابت دعوت کنید. تنها مشکل موجود این است که این زمان طلایی مواقعی که شما به آن نیاز دارید، ظاهر نمیشود. زمانی که ذهن در حال فوران است تا آنجا که می توانید به افکار خود پر و بال دهید. اجازه دهید افکارتان مثل آب آتش نشانی به بالاترین نقطه صعود کنند. هنگامی که برای پرواز کردن به ذهن خود فضا می دهید، او شما را به دوردست ها خواهد برد و نتایج شگفت انگیزی را بدست خواهد داد.
هنگامیکه افکار بی نظیر به ذهن شما خطور می کنند از ذخیره کردن آنها اطمینان خاطر حاصل کنید. در این امر به یادداشت های ذهنی اکتفا نکنید زیرا ممکن است به دست فراموشی سپرده شوند. سعی کنید همیشه یک دفترچه یادداشت و یا یک ضبط صوت به همراه داشته باشید به ویژه در کنار تخت خواب خود برای مواقعی که افکار طلایی در حدود ساعت 2 نیمه شب به ذهن شما خطور می کنند. هنگامیکه افکارتان در جایی ثبت شوند، شما به راحتی می توانید به آنها دسترسی پیدا کنید و آنها را به سرعت به کار ببندید. افکار بزرگ نیز مانند میوه ها فقط تا زمانی که تازه و شاداب باشند قابل استفاده هستند.
بهره جستن از افکار و عقاید دیگران نیز به نوبه خود روش مناسبی برای گسترش ایده های شخصی شماست. افراد مختلف دارای نقطه نظرات و چشم اندازهای متفاوتی هستند. توانایی های آنها مختلف است و سوابق و پیشینه های متفاوتی دارند. کارکرد ذهن افراد منحصر به فرد است. با مطرح شدن یک بحـث در میان جمع ، آنقـــدر پیشنـهادهای مختلف شنیده می شود که نیمی از آنها هرگــز به ذهن شما نمی رسیدند. به این طریق شما میتوانید با کوله باری سرشار از افکار متفاوت در جاده تصمیم گیری گام بردارید.
گاهی اوقات تنها چیزی که باعث می شود ذهن خسته شما را دوباره به کار اندازد تغییر وضع ظاهری محیط اطرافتان است. اگر چشم انداز پیرامون شما تغییر کند، ذهن شما نیز به صورت ناخود آگاه به سمت یک دیدگاه جدید تغییر جهت می دهد. اگر تمام مدت در پشت میز خود بنشینید ذهن خود را در آن شرایط محدود می کنید و هیچ فضایی برای برانگیختگی او باقی نمی گذاریددر رفتار خود تجدید نظر کنید و خود را با دنیای فرارویتان آشتی دهیـد و یکنواختی ها را بدور بیاندازید ، میتوانید پیاده روی کنید، به باشگاه ورزشی بروید، کنار آب رود بنشینید و در کل به یک مکان جدید قدم بگذارید تا ذهن شما نیز بتواند آزادانه فعالیت کند

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 15:54  توسط مــن   | 

                                  مادری که ۱۳ فرزند دارد

بارک الله به این مادر نمونه   . خدا بـــده برکــــت

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 19:39  توسط مــن   | 

برخی آدمها واقعا پول بادآورده دارند ، آقای X امروز خانه اش را در شمال شهر معامله کرد به قیمت 5 میلیارد اونوقت تعدادی هم هستند که به نان شبشان محتاجند .... به نظر من این عدالت نیست .... یک جای کار ایراد داره
بعداظهر رفتم خانـۀ آقای
X  که یک بسته بفرستم برای مامانم اینها چون پس فردا عازم ایالات متحده آمریکا هستند خودش برایم تعریف کرد که خانه را 5 میلیارد و اتومبیل ها و لوازم منزل را 220 میلیون فروخته اند ، حالا اگه آدم تحصیلکرده و با معلوماتی بود دلم نمی سوخت بدون اغراق میشه او را جز افراد بیسواد به شمار آورد ، ولی خوب چون پولدار بود احترام داشت موقعیت داشت و خیلی چیزهای دیگه .... اینکه از فعل گذشته استفاده می کنم برای اینه که عازم سفره حالا یکی میشه مثل او و یکی هم من که از صبح مثل سگ پاسوخته دنبال کار و بدبختی و گرفتاری هستم
صبح زود بیدار شدم اول ماشین رو بردم تعمیرگاه ، بعد رفتم بانک ، بعدش شاگرد خصوصی داشتم ، سر راه غذا گرفتم اومدم خانه ناهار خوردیم ، بعد لباسشوئی رو روشن کردم و یک سری کارهای تایپی رو انجام دادم ، بعد رفتم حمام و بعدش هم رفتم خانـۀ آقای
X  و همین الان رسیدم خانه ، الهی شکر آقامون امشب دورۀ تشریف دارند و مجبور نیستم غذا درست کنم و ....
زندگی های مردم پر از عشق و دوستی است ولی ما چــی
خوب دیگـه ..... خدایـــا شکرت .... خودکرده را تدبیـر نیست

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 21:10  توسط مــن   | 

 

این هم عکسی از سریال جدیدی که تلوزیون انگلیس در مورد زندگی " صـدام حسیـن " پخش میکندو با هنرمندی " شهره آغداشلو " در نقش زن صدام به روی آنتن آمده  

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 19:39  توسط مــن   | 

 

آش ماست

مواد لازم : یک لیوان سرخالی برنج / 300 گرم گوشت گوسفند / 50 گرم لپـه / تـره یا برگ سیر تازه  ، نعنا ، شوید هر کدام یک قاشق سوپخوری / پیاز متوسط یک عدد / نمک و فلفل به میزان لازم / ماست ترش یک لیتر

طرز تهیـه : گوشت را همراه با پیاز بپزید و در آخر میکسر کنید ، لپه را در آب اضافۀ گوشت بپزید اما توجه داشته باشید که لـه نشود ، برنج را در ظرفی جداگانه بپزید و وقتی کاملا له شد سبزی ها را به آن اضافه کنید و ده دقیقه دیگر بپزید در نهایت تمام مواد را با هم محلوط کرده و ماست را که بهتر است ترش باشد یا اگر نیست باید چند ساعت از یخچال بیرون بگذارید تا ترش شود به مواد اضافه کنید ، مواد آش شما باید خنک شده باشد و بعد ماست را اضافه کنید
برای تزئین آش ماست از فلفل سیاه استفاده کنید .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 3:42  توسط مــن   | 

 

حلیـم

مواد لازم : گندم پوست کنده 300 گرم / گوشت گوسفند یا بوقلمون 250 گرم / زردچوبـه و نمک به مقدار کم
کره / دارچیـن / شکر : برای استفاده بعد از پخت

طرز تهیه :
گندم را سه یا چهار ساعت قبل از پخت خیس می کنیم ، بعد همراه با گوشت و نمک و زردچوبه می گذاریم روی شعلۀ ملایم تا پخته شود ، سپس گوشت ها را جدا کرده و ریش ریش می کنیم و با گندم پخته شده داخل میکسر می گذاریـم تا لـه و کشدار شود ، مواد فوق رو در قابلمه روی آتش ملایم می گذاریم و مرتب بهم میزنیم بعد از پنج دقیقه حلیم آماده است و با دارچین ، کره و شکر تزئین نموده و نوش جان می کنید

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 3:13  توسط مــن   | 

سلام ، امروز یک روز گرم و خسته کننده داشتم ، صبح رفتم خرید و با قیمت های سرسام آور روبرو شدم مثل اینکه قیمت اجناس ساعتی بالا میرود ، ساعت 11 رسیدم خانه " دمـی باقلا " درست کردم جاتون خالی با ترشـی لیته خوردیم
بعداظهر برق رفت منهم با رفتن برق از خانه رفتم بیرون و همین الان برگشتم
نمیدونم چرا ولی مرز واقعیت و رویا همیشه با هم فرسنگها فاصله دارند ، چیزی که من در رویایم بود و در زندگی بهش فکر میکردم حتی یکروز هم برایم متصور نشـد ، شاید دلیلش این باشه که باری به هر جهت گذراندم و به هر چه پیش آید خوش آید راضی شـدم ، چه بسا رویاهائی که با اراده درهم آمیخت و به انجام رسید ، اما من در زندگی شکست خوردم و به این امر واقفم که خودم کردم که لعنت بر خودم باد
یکروز بهترین موقعیت ها رو برای ازدواج و ادامه تحصیل و زندگی ایده آل داشتم ولی با دست خودم همه ی آنها را نابود کردم و امروز که مستاصل و درمانده ام نشستم اینجا و برای شما مخاطبان احتمالی وبلاگ آیــۀ یاس میخوانم
ازمن به همۀ دوستان نصیحت زندگی را با برنامه ، تفکر و تعقل پایه ریزی کنید نه با عشق هائی که روزی سراب خواهند شد .
زندگی کردن من مردن تدریجی بود              آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم
چقدر پشیمانم و چقدر از این سرنوشتی که برایم رقم خورده ناراضی ام ، فقط خدا میداند و بس
مردی که من بعنوان شریک زندگی ام انتخاب کردم هیچی نیست و اگه فقط یکروز من نباشم حتی قادر نیست از پس احتیاجات شخصی خودش بربیاد ، شاید یکروز بطور مفصل در این وبلاگ همه چیز را بنویسم ، اما امروز همین قدر بدانید که با چشم باز و بدون عشق و عاشقی های رمانتیک به زندگی نگاه کنید .
تحصیل عشق و رندی آسان نمود اول                   آخر بسوخت جـانم در کسب این فضائـل  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 20:47  توسط مــن   | 

وقتی که پتک ها
بر کلمات روشن باستانی
فرود آمدند
چشم های شب بسته بود.
تنها ارابه ران صورت فلکی
و آتشکده ای در اعماق خاک
شاهد ما شدند
***
نمی دانم
در کدام لحظه اتفاق افتاد
چه وقت از دهمين ثانيه گذشت
و انفجار بزرگ چگونه رخ داد
که از آسمان فرود آمديم
و بر ساحل ستاره شديم

نگاه کن!
هنوز لاک پشت ها از صدای چنگ خدايان می ترسند،
هنوز خواب نجات دهنده را می بينند،
و هنوز قدم های کوچک شان نقشی محتاط بر ماسه ها می کشد.

هنوز نمی دانند
قهرمانان بازاری اند
پيامبران فرسوده

هيچ معجزه ای نيست
مگر عشق
ـ همان حيات هوشمندی که
تنها در سياره های زنده نفس می کشد،
از فرمان خدايان سر می پيچد،
و بر تن سيب بوسه می زند.

***
نگاه کن!
کتبيه ی زخمی همچنان آرام است
و برلبان سنگی اش
شادمانی می خندد.
می داند، آتش فرو نمی نشيند
تا آتشکده ای باقی است

جبر است شادمانی ما
در پايان زخم و نمک
و آغاز راه های ابريشم و شير،
وقتی که ذره های کوچک نور
می گردند و می گردند و می گردند
و گوی بزرگی از آتش می شوند
تا از حلقه های مهر بگذرند
***
می گردی و نگاهم می کنی
آبی می شوم
سرخ می شوم
آفتاب می شوم
و عطر مست بيدهای مجنون
در نفس آتش می پيچد.

می دانم
ديگر آهن و اتم
قلب زمين را زخمی نخواهد کرد
و تيرگی و خشم
مهربانی را.

                           میـرزادگی

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 16:21  توسط مــن   | 

 

                                بدون شــــــــــــــــرح

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 0:55  توسط مــن   | 

                                                                                                               

قومـــــی متفکر اند، اندر رهِ دین         قومی به گــــــــمان فتاده در راهِ  یقین

میترســم از آنکه بانگ آید روزی         کای بی خبـران! راه نه آنست و نه این

                                                                                         

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 1:9  توسط مــن   | 

 

بـه این میگن " خراطـی " !

چقدر زیبـا تصویر رو روی تنۀ درخت درآوردند
واقعا که دست هنرمندش درد نکنه

خراطان ما هم یک جعبه خاتم کاری می کنند یا نقشی می اندازند به خیالشان شـاخ گاو را شکسته اند

                   

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 22:33  توسط مــن   | 

از ساعت ۷ صبح که از خواب بیدار شدم تا ۵/۲ بعداظهر مشغول تر و تمیز کردن و نظافت خانه بودم ساعت ۳ ناهار خوردم غذای دیروز مانده بود بعدش هم شام درست کردم چون شب مهمان داشتیم و از اون مهمان هائی که سر ساعت ۷ غذا میخورند ، ما که هیچوقت زودتر از ۱۰ غذا نمی خوریم ، به هر حال مرغ کنتاکی و سیب زمینی سرخ کرده درست کردم و سوپ جــو
جای همگی خالی بد نبود یک کیک شکلاتی هم مهمان ها برایمان آوردند که نخوردم سر سریال " خانه مادری " با چائـی بخورم
ولی خانه مان نمیدونی چقدر خوب و مرتب شده ، میدونید چیه کثیف نبود ولی خیلی درهم برهم و بهم ریخته بود از لباس گرفته تا جاسوئیچـی و کفش و قبوض ووو
راستش رو بخواهید اینروزها دست و دلم بکار نمیره نمیدونم چـــرا ؟
یک تلفن هم زدم برای مامانم به مناسبت عید مبعث و زلزله که در لوس آنجلس آمده که شکر خدا خوب بودند
آخه میدونید من تمام خانواده ام کالیفرنیای آمریکا هستند
امروز با اینکه بزرگترین عیـد مسلمین بود ولی رنگ و بوی عیـد نداشت شاید مردم دل و دماع ندارند

عیـد مبعث رو به همه شما دوستان تبریک میگم

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 22:3  توسط مــن   | 

 

باز هم جای
شکرش باقیـه
که خانمهای ایرانی
مجبور نیستن
تو صندوق عقب
بشینند
باز هم فمینیست ها بگـن در ایران
حقوق بانوان
رعایت نمیشه

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 23:56  توسط مــن   | 

تلـه تکس سیمای جمهوری اسلامی هم دست از سر احمدی نژاد بر نمیداره

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 15:49  توسط مــن   | 

                     ای نام تو بهترین سرآغاز        بی نام تو نامه کی کنم باز

امروز صبح رفتم بانک ، اگه بدونید هوا چقدر گرم بود برای یک آن احساس کردم دارم می میرم ولی خوب
این احساسی بیش نبود و می بینید که فعلا زنده ام و دارم وب نویسی می کنم
جالب اینجاست که تمام مسئولیت خانه و زندگی با منـه و آقامون انگار نه انگار که سرپرست خانواده هست همیشه از اینجور آدمها بدم می اومده ولی چکنم که خـدا نصیبـم کرد
کی فکرش رو میکرد من دختری که نصف شهر خاطرخواه اش بودن تن به چنین ازدواجی بدم و سرنوشت و آیندۀ خودم رو اینجوری سیاه کنم از شما چه پنهون خیال کنم خانوادۀ شوهرم جادو و جنبـل کردند وگرنه میان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمین تا آسمان بود و هست
البته شوهرم امیـن آدم بدی نیست ولی خوب خیلی تن پرور و بی خیال هست شاید هم مقصر اصلی این جریان خودم باشم ...
غذا چلو و خورش بادمجان درست کرده بودم جاتون خالی خوشمزه هم شده بود
امــا نمیدونم چرا یه جورهائی از این زندگی خسته شدم ، فکر میکنم تا کی باید حمالی کرد مگه آدم چند سال زندگی میکنه ؟ که بیاد اینهمه سختی و مرارت رو تحمل کنه
گرچه خیلی از آدمها هم اینجور نیستن ولی خوب زندگی من یه جورهائی کلاف سردرگم هست مثل یک ربات کار می کنم ولی اول و آخری نداره فقط و فقط تکرار مکررات هست
مامانم رو توی دنیا بیشتر از هر کس و هر چیزی دوست دارم و فقط به عشق او زنده ام همین و همین

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 15:13  توسط مــن   |